لابلاي كتابها ميگشتم
از كتابي به كتابيبه اين خانم رسيدم
داشت از تابلو خاطره هايش ابر مي باريد
بر سر شهر تشنه
به اين كودك رسيدم
چنان در ضرب تمپويش گم بود وسرخوش
كه گويي جز صداي آن صدايي در جهان سرخوش نمي آيد
زاو بگذشته ودر راه گشتم با كس همراه
كه خامش بود ودر خود
رسيد بر در و استاد


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر