۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

قصه پلنگ و ماه


قصه پلنگ و ماه 
نوشته: الف مهر
اون روز، يه روز خاكستري بودكه كِسالت آسمونش، خميازه ي هر رهگذري رُ در ميآورد. يه روز خاكستري كه انگار صبحُ با ياد بدهكارياش شروع كرده بود. بدهي به تك تكِ آدماي شهر! بخاطر لحظات و ساعاتي كه ميگذشت و شاديِ آزادي تو كوچه ها نمي پيچيد.... 
پيوند براي خواندن همه داستان در سايت موزيك اشرف
http://goo.gl/1aUK46

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر