قصه پلنگ و ماه
نوشته: الف مهر
اون روز، يه روز خاكستري بودكه كِسالت آسمونش، خميازه ي هر رهگذري رُ در ميآورد. يه روز خاكستري كه انگار صبحُ با ياد بدهكارياش شروع كرده بود. بدهي به تك تكِ آدماي شهر! بخاطر لحظات و ساعاتي كه ميگذشت و شاديِ آزادي تو كوچه ها نمي پيچيد....
پيوند براي خواندن همه داستان در سايت موزيك اشرف
http://goo.gl/1aUK46
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر